|
میبوسمت میگی خداحافظ این قصه از اینجا شروع میشه من بغض کردم تو چشات خیسه دست دوتامون داره رو میشه توسمت رویای خودت میری میریو من چشمامو میبندم ما خواستیم از هم جدا باشیم پس من چرا با گریه میخندم؟؟ میبینمت میری ولی میری نمی بینی میبوسمت از من ولی دستاتو میگیری میبینمت میری ولی میری نمی بینی میبوسمت از من ولی دستاتو میگیری چقد تنهایی بده بگو حاله توام اینه اگه این عشق کشته شه پای تو ام گیره من قول داده بودم به مرور زمان خوب شم یکم انصاف داشته باش نزار خرد شم ببین شاید الان بگی این تقصیر مانیست این داستانه عشقه تو تقویمه تاریخ ولی مگه میشه اینهمه خاطره رو گور کرد و بعد نشست فقط فاتحشوو خوند نه نمیتونم تو کتم نمیره مگه میشه عشق یک شبه عقب بشینه بدون خالیه جات تا تو پرش کنی واسه آدمی که یک عمر تو بتش بودی من که هر کاری کردم که نری یک وقت نه نمیدونم چی شد یهو زدی به هم من عاشقتم اینو انکار نکن مثله فیلمی که هیچوقت اکران نشد تو فکر میکردی بدون من دلشوره از دنیای ما میره اینجا یکی همدرد من میشه اونجا یکی دستاتو میگیره گفتی که میتونی بری اما بغض تو دستاتو برام روکرد ما هردو از رفتن پشیمونیم جون دوتامون زود تر برگرد جون دوتامون... میبینمت میری ولی میری نمیبینی میبوسمت از من ولی دستاتو میگیری میبینمت میری ولی میری نمیبینی میبوسمت از من ولی دستاتو میگیری
شاید بیداری مثل من به فکر اون خاطره هام شاید تو هم شب که میشه میری به سمت جاده ها بگو تو هم خسته شدی مثل من از فاصله ها با هر قدم برداشتنت فاصله بین مون نشست لحظه ای که بستی در و شنیدی قلب من شکست؟ یادت بیاد که من کی ام همون که میمیره برات همونی که دل نداره برگی بیفته سر راهت نمیتونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام ازکی داری تو دور میشی ؟! از من که میمیرم برات از منی که دل ندارم برگی بیفته سر راهت بگو من از کی بگیرم حتی یه بار سراغ تو دارم حسودی میکنم به آیینه اتاق تو کاش جای اون آیینه بودم هر روز تورو می دیدمت اگر که بالشت بودم هر لحظه میبوسیدمت
همیشه این گونه بوده است کسی را که خیلی دوست داری زود ازدست می دهی... پیش از ان که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد و دور می شود...فکر می کردی می توانی تا اخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد و خورشید از پشت کوهها سرک می کشد در کنارش باشی. هنوز بعضی حرفهایت را به او نگفته بودی هنوز همه ی لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی... همیشه این گونه بوده است. کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود وقتی به خودت می آیی که حتی ردی از او در خیابان نیست... فکر می کردی می توانی با او به تمام باغ ها سر بزنی و خرده های نان را به مرغابی های تنها بدهی. هنوز روزهای زیادی با او باید به تماشای موجها می رفتی هنوز ساعت های صمیمانه ای باید با او اشک میریختی همیشه این گونه بوده است... وقتی دورت پر است از نیلوفرهای پرپر خوابهای بی رویا و اینه های بی قاب وقتی از همیشه بیشتر به او محتاجی ناباورانه او را در کنارت نمیبینی... فکر می کردی دست در دست او خنده کنان به ان سوی نرده های اسمان خواهی رفت ودامنت را از بوسه ونور پر خواهی کرد... هنوز پیراهن خوشبختی را کا مل بر تن نکرده بودی هنوز ترانه های عاشقی را تا اخر با او زمزمه نکرده بودی... همیشه این گونه بوده است... او که برای همیشه می رود انقدر تنها می شوی که نام روزها را فراموش می کنی... از عقربه های ساعت می گریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی اید... حساس می کنی به دره ای تهی از باران و درخت سقوط کرده ای... احساس می کنی کلمات لال شده اند پل ها فرو ریخته اند دستها یخ کرده اند و پروانه ها سوخته اند... راستی اگر او هنوز نرفته است اگر هنوز باد همه ی شمعهایت را خاموش نکرده ... قدر تک تک نفسهایش را بدان وبه فرشته ای که می خواهد او را از زمین تو به اسمان کس دیگر ببرد بگوتو را به صدای گنجشک هاو بوی خوش ارزو ها سوگند می دهم او را از من نگیر... |
About
اردیبهشت 1389 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|